تبلیغات
فجر آزادی - با جمله بابی انت و امی بوی عطر یاس فضا را پر کرد
یکشنبه 2 مهر 1391

با جمله بابی انت و امی بوی عطر یاس فضا را پر کرد

   نوشته شده توسط: ارژنگ    نوع مطلب :خاطرات ،شهدا ،

هیچ‌گاه یادم نمی‌رود بعد از کربلای 4 به همراه شهیدان زمانی، یزدان‌پناه و رشیدی بودیم که در جزیره ام الرساس به یک جنازه نیم تنه و از کمر به پایین یک غواص ایرانی که پس از گذشت مدت‌ها بوی تعفن گرفته بود، برخورد کردیم. با رفقا گفتیم که این جنازه را دفن کنیم؛ در حال دفن کردن جنازه بودیم که یکی از دوستان گفت زیارت عاشورا بخوانیم؛ بوی تعفن اذیت می‌کرد اما در حین خواندن زیارت عاشورا وقتی به جمله «بابی انت و امی» رسیدیم بوی عطر گل یاس فضا را پر کرد. واقعا بوی عطر گل یاس به مشام رسید و همه متعجب ماندیم؛ بوی بهشت را آن روز احساس کردم.

 

مدت‌ها بعد شهید زمانی را دیدم که با صدایی دلنشین و به قول ما کردها با صدایی حزین شعر کجایید ای شهیدان خدایی را زمزمه می‌کرد؛ پرسیدم آن روز چی شد که بوی تعفن یک مرتبه تبدیل به بوی یاس شد. یک مرتبه زد زیر خنده و بعد اشک‌هایش سرازیر شد؛ گفت آقا طلبه شما دیگه چرا. گفت این شهید در هنگام حیات هرچه داشت می‌گفت بابی انت و امی یا حسین، من پدر و مادرم را فدایت می‌کنم و حتی در زمان شهادت هم می‌خواهد به من و شما بفهماند که ای حسین‌(ع) حالا هم که شهید شده‌ام خودم، پدر و مادرم به فدای شما.

 

من تازه فهمیدم که اولیای خدا در جبهه تا چه حد معرفت کسب کرده‌اند؛ شهید زمانی در عملیات مرصاد به شهادت رسید و بچه اسلام‌آباد بود یکی از عرفای دوران زندگی بنده شهید زمانی بود. گریه با جمله زیبای بابی انت و امی امانش را برید نوجوان بسیجی بود که با یک حال خوشی داشت زیارت عاشورا می‌خوند و اشک مثل باران بهاری از چشمای قشنگش می‌بارید؛ رفتم پیش اون آخری پشت سرش نشستم و با او زیارت عاشورا را زمزمه می‌کردم تا این‌که به جمله زیبای «بابی انت و امی» رسیدیم، گریه امان نوجوان رو برید و نتونست بقیه دعا رو بخونه. من هم هر چی منتظر ماندم دیدم خبری نیست تا این‌که با اشاره به من فهموند که زیارت رو ادامه بده، منهم زیارت عاشورا را تا آخر خواندم بعد از دعا پشت سرم را نگاه کردم دیدم خبری از آن نوجوان نیست.

 

یک روز دست بر قضا پشت خاکریز منطقه عملیاتی کمک آرپی جی زن من شد، با هم دوست شدیم و قضیه آن شب را از او سوال کردم؛ از او پرسیدم یادته داشتی زیارت عاشورا می‌خوندی و به جمله «بابی انت و امی» رسیدی از خود بی خود شدی و نتونستی ادامه بدی، چند بار طفره رفت. بالاخره با اصرار من راز آن شب را برایم بازگو کرد؛ دیدم از جیبش عکسی درآورد، عکس یک دختر بچه 3 ساله، تعجب کردم، گفتم دخترت که نیست پس بگو قضیه از چه قراره؟ گریه امانش نداد ولی پس از مقداری دلداری گفت می‌دونی این دختر کیه، گفتم نه، گفت این خواهر کوچولوی منه که حالا داره با خواهر بزرگترم زندگی می کنه.  من که محو صحبت‌های روح الله شده بودم، گفتم خب؟! گفت: پدر و مادرم در بمباران اسلام آباد غرب شهید شدند و این دختر در بغل مادرم اون روز به یادگار مانده حالا به خاطر همین است که هر وقت به آن جمله می‌رسم از خود بی خود می‌شم و به آقا می‌گم که پدر و مادر ندارم که فدای تو و خاندانت بشوند.  روح الله در عملیات کربالای 5 به فیض شهادت نایل شد و اکنون خواهر کوچولوش هر وقت زیارت عاشورا می‌خونه همون حال رو داره که داداشش روح الله داشت...