تبلیغات
فجر آزادی - شبی با اروند
چهارشنبه 5 مهر 1391

شبی با اروند

   نوشته شده توسط: ارژنگ    نوع مطلب :دل نوشته ها ،

اروند آرام بود. سکوت کرده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود. آرام و ساکت در گوشه ای از ساحل آن نشستم و به او خیره شدم. او سکوت کرده بود و من هم به آرامی به سکوتش گوش می دادم. نمی دانم چقدر گذشت، آسمان خورشید را بدرقه کرد و به ماه خوش آمد گفت.

چراغ های کوچک آسمان یکی یکی به آسمان قدم گذاشتند. اما اروند همچنان ساکت و آرام بود. تصمیم گرفتم برخیزم و آرام و ساکت طوری که آرامش اروند را بر هم نزنم از آنجا دور شوم. اما شورشی در دلم برپا بود. گویی حادثه ای در حال جریان بود. در میان آن سکوت محض ناگهان صدای امواج اروند برخاست. اروند به خروش در آمده بود و بغض چند ساله اش ترکیده بود. به اطراف نگاه کردم. باور کردنی نبود. جوانانی با قامت های رشید و با چهره های نورانی به سمت اروند پیش می آمدند. چرا من متوجه آمدنشان نشده بودم؟

وقتی که به رفتارشان دقت کردم متوجه شدم که آنها اصلا مرا نمی بینند. گویی من اصلا وجود نداشتم!

چیزهائی بین هم ردوبدل می کردند. تجهیزات غواصی بود که دست به دست می کردند. چه آرامشی، باورکردنی نبود کسانی پیدا شوند که با این آرامش به سمت مرگ روند و از مرگ استقبال کنند. دلم می خواست که به دست و پای آنها بیفتم و اجازه ندهم که پیش روند. دوست داشتم بگویم برادر نسل بعد لیاقت قطره های خون تو را ندارند. فردا دخترها حجابشان را به راحتی کنار می گذارند و پسرها به آسانی غیرت خود را دور می ریزند. اروند که متوجه التماس های من شده بود مرا به سکوت دعوت کرد و گفت سال هاست که هرشب این منظره را تماشا می کند و جز اشک و سکوت که بدرقه راه آنها کند چاره ای ندارد. من و اروند آرام و ساکت به آنها نگاه می کردیم و اشک می ریختیم و آنها آرام یکدیگر را در آغوش می فشردند و قدم در آب می گذاشتند. بعضی ها را در حالی که مثل زنجیر پشت سر دیگران در حرکت بودند آب با خروش خود می برد و دیگران فقط آرام اشک می ریختند. در بین راه ناگهان صدای شلیک گلوله و خمپاره بلند شد. قیامتی برپا شده بود. آب از خون برادرانم رنگین شده بود و قطعه قطعه پیکره آنها سطح آب را پر کرده بود. دلم می خواست به آب بزنم و دست برادرانم را در آخرین لحظه های زندگی بفشارم اما اروند مرا باز داشت. برادرانم جلوی چشمان من به خاطر دفاع از من ومادرانم به آب زدند و پرپر شدند و پرهایشان سطح آب اروند را پوشاند. و من تنها اشک می ریختم ، اشک می ریختم.

ناگهان سکوت اروند و شفافیت آب مرا به خود آورد. به آسمان نگاه کردم. آفتاب داشت غروب می کرد نمی دانم زمان به عقب برگشته بود یا من پرواز کرده بودم. بانگ الرحیل نواخته شده بود و من بازهم در راه بودم.

هر زمان و هرمکان که دختری حجاب را بی اهمیت تلقی می کند و یا پسری غیرتش را فراموش می کند من چهره های معصوم و بی گناه برادران شهیدم را به خاطر می آورم و دلم از غم و غصه به درد می آید و اشک مجال نگریستن را از من می رباید.