تبلیغات
فجر آزادی - اقامه عزا به مناسبت فرا رسیدن محرم...
چهارشنبه 24 آبان 1391

اقامه عزا به مناسبت فرا رسیدن محرم...

   نوشته شده توسط: ارژنگ    نوع مطلب :روزگاران ،

این روزها حال و  هوای دیگری دارد...

پرچم های مشکی آویخته شده بر در و دیوار شهر...

مراسم عزاداری و حتی شربت های نذری کوچه خیابان....

همه و همه مرا به دنیای کودکی ام می برد...

به روزهای محرم و عاشورایی که

عشقمان نظاره‌ی سوخته دلانی بود که زنجیر عشق حسین را بر سینه می کوفتند...

بی‌کفش خیابان ها را می پیمودند...

مردمانی که گل بر سر و صورت می زدند

و حتی سرمای طاقت فرسای زمستان بر آن ها توان چیره شدن نداشت...

گویی وجودشان  همه عشق بود به حسین

و مجالس عزاداری حسین که مادر چادر سیاه رنگش را بر صورتش می کشید...

تا اشک های حسینی اش را از دیدمان پنهان کند...

و ما در تاریکی مجالس سر بر زانوی مادر به خواب می رفتیم...

خاطرات کوچه‌ی خانه‌ی مادر بزرگ در ذهنم مثل یک ستاره می درخشد...

آن کوچه قدیمی خانه‌ی مادر بزرگ و ‌آن چادر سیاه رنگ...

و آن مجلس عزاداری سر کوچه  که صدایش تمام کوچه را پر می‌کرد...

بچه که بودیم نمیفهمیدیم حسین که بود و چه کرد.

و چیست داستانی که هر سال می گویند و می گریند

و هیچ وقت رنگ و بوی تکرار نمی پذیرد از محرم جز آن کوچه

و صادقانه بگویم غذاهای نذری که برای گرفتنش در صف می ایستادیم چیزی نمی فهمیدیم

بزرگتر که شدیم پشت نیمکت های مدرسه و در کتاب ها به ما آموختند

حسین (ع) به شهادت رسید تا درس آزادگی و وارستگی را به تمام

مسلمانان جهان بیاموزد و نمی دانم درس حسین (ع) زیاد سخت بود یا

اشکال از ما دانش آموزان سر به هوا بود...

و حتی آن روزها  پشت نیمکت های درس هم نفهمیدیم که حسین که بود و

چه کرد و شاید تنها از سر تکلیف جملات را حفظ کردیم...

و من امروز در آستانه ی جوانی ایستاده ام

امروز می گریم

اما نه برای حسین

حسین که آزادانه زیست و آزادنه رفت

می گریم برای خودم که در مکتبش درس آزادگی را

به درستی نیاموختم...

فرشته‌ها از امشب صبوی غم می‌نوشن
دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن